داستانی از شهریور 1320

   از ماجراها و اتفاقات شهریور 1320 حتماً خبر دارید، ورود متفقین از شمال و جنوب به خاک وطن و خلع رضا شاه از سلطنت و ماجراهای بعدی و تاجگذاری و به تخت نشستن محمدرضا شاه و بعدها مبارزات چریکی مردم ایران و البته مردم گیلان که جهانگیر سرتیپ پور به خاطر همین مبارزات به نمایندگی از مبارزین گیلان و کردستان و بختیاری نشان افتخار از محمدرضا شاه گرفت. و سرانجام این قضایا سال  1326 بود که قوام برای بار دوم روس ها را از خاک مقدس ایران بیرون کرد.

   داستان، داستان ورود روس ها به خاک ایران است و اتفاقات بعدی آن از دید یک سرباز که به اسارت روس ها در آمده و به صورت اتفاقی به خانه خود باز می گردد. این جستار نقل تاریخ منقولی است که از پدر و عمه نگارنده به من منتقل شده است و شرح حال پدربزرگ نگارنده و پدر نقالین داستان می باشد. البته پدر نگارنده در آن سال ها هنوز به دنیا نیامده بود و اکثریت قریب به همه ی داستان به نقل از عمه نگارنده می باشد.

   اما، در شهریور 1320 روس ها از بندر چونه چنان( کیاشهر) به خاک ایران وارد شدند، سربازان ایرانی در این بندر با روس ها به نبرد پرداختند و همان طور که می دانید، این ‌روس ها بودند که به برتری در این نبرد یک جانبه رسیدند. نتیجه ی این جنگ یک سویه اسارت سربازان ایرانی بود، روس ها سربازان ایرانی را در خاک ایران به اسارت گرفتند. روس ها، سربازان میهنمان را با دست بسته و پای پیاده تا آستارا بردند که از آنجا، آنها را به باکو و سپس به اردوگاه های کار و زندان های طاقت فرسا ببرند، درست به مثابه همان کاری که در یک صد سال پیش از آن بارها کردند.

   تشنگی،‌ تاب و توان را از سربازان ایرانی ربوده بود و چند تن از اسرا که به زبان ترکی کمی آشنایی داشتند،‌ به مردم محلی که شاهد این خفت هموطنان و هم میهنانشان بودند، گفتند که تشنه هستیم و آب می خواهیم،‌ اهالی ای که آنجا بودند تپه ای از هندوانه ها را که در بندر بود را نشان دادند و گفتند که به آن سمت بروید تا تشنگی تان را با خوردن هندوانه رفع کنید.

   حدود 30 تا 40 سرباز به سمت هندوانه ها رفتند و وقتی به کپه ی هندوانه ها نزدیک شدند، چند نفر از کارگران بندر و مراقبین هندوانه ها که آن نزدیکی بودند به سرباز ها گفتند که هندوانه ها بر روی یک بلندی قرار گرفته اند و آن سوی کپه ی هندوانه ها سراشیبی هست و پس از آن دشتی هست که امکان فرار را بدون رویت شدن برای آنها مهیا می کند.

   سربازها که به کپه هندوانه ها رسیدند از موقعیت پیش آمده استفاده کرده و طبق گفته ی هموطنان ترک خود عمل کردند و موفق به فرار از چنگ روس ها شدند؛ حدود سی الی چهل سرباز بعد از دور شدن از بندر،‌ از آستارا با پای پیاده و بدون آذوقه و آب به سمت گیلان راه افتادند،‌ سربازها هرکدامشان به سمت خانه و کاشانه خود می رفتند و چند روز با پای پیاده راه رفتند، سربازها  در مسیر بسته به موقعیت جغرافیایی شهر و دیارشان از یکدیگر جدا می شدند، 3 نفر از این جمع به سمت رشت و کوچصفهان عازم بودند، آنها در راه پس از چند روز بدون خوردن حتی لقمه ای خوراکی،‌ به خانه ای رسیدند، آن فصل سال،فصل برداشت محصول بود. سربازها وارد حیاط خانه شدند و زن خانه را دیدند و از او تقاضای خوراکی برای خوردن کردند، ‌زن گفت که غذا هنوز آماده نیست اما به سربازها گفت اگر منتظر بمانند غذا آماده می شود. در همین هنگامه شوهر زن،‌ سر می رسد و از زن می پرسد که غریبه ها کیستند و زن شرح ماجرا را می گوید. مرد گمان می کند آنها گدا هستند و سعی در بیرون کردن آنها می کند ولی وقتی لباس آنها و متقال هایی که تن سربازان بود را می بیند متوجه می شود سرباز هستند، ‌از آنها می پرسد که آیا سربازید،‌ سربازها ترسیدند که مبادا صاحب خانه بخواهد آنها را تحویل روس ها بدهد، زیرا در بین راه وقتی هنوز از دیگر سربازان جدا نشده بودند و چند نفری بیشتر بودند یک بار در خانه ی یک تالش آنها را بیرون کرده بودند و یکی از آنها که حسن نام داشت و از اهالی جعفر آباد کوچصفهان بود تا پایان عمر به همین دلیل از تالش ها نفرت داشت،‌ اما دو نفر دیگر و یا شاید دیگر سربازانی که جدا شدند، شرایط را بهتر درک کردند این نفرت را به دل راه ندادند چرا که روس ها تمام منطقه را گرفته بودند و آن کشاورز بی پناه از ترس روس ها بود که آنها را از خانه بیرون انداخته بود.

   سربازها انکار می کنند اما صاحب خانه متوجه ترس آنها می شود و این انکار آنها را نادیده می گیرد و آنها را به خانه می برد. ساعتی بعد غذا آماده شد و سربازها غذا خوردند و پس از آن چای و هندوانه خوردند و کمی استراحت کردند. بعد از آن بود که زن صاحبخانه در یک دستمال بزرگ برنج پخته شده می ریزد و به سربازها می دهد. زن صاحبخانه به باغ می رود و میوه و هندوانه و سبزیجات می چیند  اما سربازها از پذیرفتن این هدایا امتناع می کنند و تنها برنج را می پذیرند. در این زمان مرد صاحبخانه از آنها می پرسد،‌ آیا پول دارید،‌ سربازها هیچ پولی نداشتند اما خجالت می کشند که عنوان کنند و می گویند که آری داریم، اما مرد صاحبخانه این بار هم به حرف سربازها اعتنایی نمی کند و به هرکدام نفری یک تومان می دهد و سپس آنها را راهی می کند.

   سربازها پیاده به راه خود ادامه می دهند تا به پسیخان در نزدیکی های رشت می رسند، در پسیخان جایی بود که با قایق اهالی که می خواستند به رشت بیایند را به سمت رشت می آوردند،‌ سربازها آنجا فرمانده ی خود را می بینند که او نیز توانسته بود به طریقی از چنگال روس ها فرار کند.  فرمانده به آنها می گوید که به راه خود ادامه دهید و به خانه خود بازگردید و دیگر ارتشی وجود ندارد و لازم نیست خود را به جایی معرفی کنید. سربازها با قایق به رشت می آیند و از آنجا با ماشین های خط رشت _ کوچصفهان به سمت خانه خود می روند، ‌علی اصغر در روستای مژده از اتومبیل پیاده می شود و به سمت خانه ی خود می رود.

   در حیاط خانه دختر بچه هفت هشت ساله ای در حال بازی کردن بود که از دور مرد ژولیده ای با لباسهای مندرس را می بیند و خطاب به مادر خود که در خانه بود با صدای بلند می گوید گدا آمده است،‌ خواهر کوچکتر که سه چهار سالش بود می گوید که این فلانی یعنی یکی از همسایه ها است،‌ اما دختر بزرگ می گوید نه گداست و دوباره مادر خود را صدا می کند، مادر به روی تلار می آید و مرد را که نزدیک تر شده بود را می بیند و رو به دختر می گوید: دختر،‌ تو پدر خودت را هم نمی شناسی، دخترها که تازه متوجه شده بودند که مرد پدر آنهاست و به دلیل نامناسب بودن حال و احوال این گونه شده است به سمت او می دوند.

   علی اصغر به خانه می رسد و حمام می کند و به سر و صورت خود صفایی می بخشد،‌ اما بسیاری از هم نبردان او نتوانستند از چنگال روس ها رهایی یابند، ‌علی اصغر سختی ها کشید اما به هر حال به خانه اش بازگشت اما هم نبردان او در اردوگاه های کار به بردگی گرفته شدند. هم نبردانی که به خاطر کشورشان و آب و خاکشان که مورد یورش روس ها قرار گرفته  بود،‌ به اسیری رفتند.  روس ها، همسایگان شمالی ای که صدها سال قبل از آن و هفتاد سال پس از آن واقعه هنوز در پی به اسارت بردن خاک مقدس ایرانند.

   خاک مقدسی که به چنگال هیچ بیگانه ای نخواهد افتاد، خاکی که از برای همه ایرانیان است و زیست در آن خاک مایه مباهات است و افتخار.

 

 

 

/ 13 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گیله مرد(آرش گیلانی پور)

سلام بر پدرام عزیز: وعده داده بودم برخواهم گشت و نوشته هایت را به دقت خواهم خواند/زیبا بود داستان واقعی پدر بزرگتان/پایدار باشید

گیله طنز

سلام گول برار - مرم ته ره بازم بینویس [گل][خنده][خداحافظ]

به امید روزی که این خاک برای همه ساکنان باشد. به امید حاکمیت مجدد گیلانیان بر گیلان !

سينا مدبرنيا

درود برار . هر زمات دوس بدشتي مي وستي ايتا خصوصي نظر بنه ، تي وستي اون واگردان اوسه كونم . فقط تي وستي . گيلك بمنيد !

گیله مرد

سلام پدرام عزیز: . از تشریف فرمایی و نظر لطفت ممنون/راستی به آدرس همین پیام هم اگر وقت کردی سری بزن/راستش چند روز پیش اومدم تو وبلاگت کلی اطلاعات کسب کردم/از سابقه ی آهنگ پشمکی بگیر تا اولین لقمه سرای کنار تازه آباد / درضمن من کتاب " گل آقا لچه گورابی" رو سالها پیش خونده بودم ودارمش/نمی دونستم لچه گوراب نزدیک تازه آباد ه/یه اسمایی توش هست مثل "کتیک جان" اگه می دونی کجاس اونم برام تو پیامت بنویس/ دیگه اینکه پرحرفی کردم فعلا خداحافظ

گیله مرد

به پدرام باوفا و مهربان سلام . پدرام جان نمی خواستم به زحمت بندازمت/این اوضاع درس و دانشگاه گریبانگیر خودم هم هست/گیله مرد با چهل سال سن با همه ی سردو گرم روزگار حالا سرکلاس می نشیند و درس می خواند مثل هلو/این اوضاع سیاسی این روزها هر بدی که داشت از کار بیکارم کرد تا راحت تر درس بخوانم/من هم مثل شما اوقاتم را توی فیلترنت سپری می کنم/کتاب گل آقا لچه گورابی یک داستان است از هادی جامعی /آن چاپی را که من دارم مال 1357 است و قطعی جیبی با کاغذ کاهی اگر پیدا کردی بخوان با همه ی ساده نویسی زیباست/ وقتی از لچه گوراب نوشتی گفتم شاید کتیک جان را هم بشناسی /البته احتمالا همانی است که نوشتی/و در آخر اینکه منظورتون رو از شعر نمی دونید نفهمیدم/اینا به نظر خودم شعر نیست چیزی است شبیه دل نوشته حال بعضی ها لقب شعر هم می دهند/ به قول مرحوم عارف قزوینی: بعد از حافظ و سعدی دیگر شاعری به دنیا نخواهد آمد. قربانت/آرش گیلانی پور

گیله طنز

سلام گوله برار جان - آپ ببوستم . هنوز سون آپ نبوستمه [گل][خنده][خداحافظ]

آرش گیلانی

سلام پدرام جان من الان "کافی نت کاوشگر رشتم" دارم می رم تهران/ به امید خدا امتحاناتتو خوب بده اون کتاب رو هم پیدا نکردی زیاد مهم نیست /زنده باشی و در مورد شعر هم باز مهم نیست راستی دفعه ی بعد برام بنویس چی می خونی/وقت به خیر

گیله مرد

سلام . ممنون پدرام خان/منظورم رشته ی تحصیلی ات بود که انگار حقوق می خونی/نمی دونم چرا این روزا دوستای جدیدم همه یا وکیل قبل از این هستند یا وکیل بعد از این/ به هر حال خوشحالم/ویه چیز دیگه مجله ی حافظ"پروفسور امین " رو می خونی؟ شب به خیر