باباکوهی

   در دهه سی در سالهای 1335 و یا 1336 شهر رشت آن قدر ها هم بزرگ نبود. در شرق رشت گورستانی بود که امروزه همه آن را تازه آباد می شناسیم و  امروزه تقریبا داخل شهر شده است چرا که تا دارسازی و لچه گوراب دیگر علنأ جزئی از شهر هست و از آن به بعد حاشیه شهر به حساب می آید.

   اما دریک از آن دو سال در اطراف گورستان تازه آباد رشت هیچ چیز نبود. فقط دار و درخت و بوته و صحرا بود. از شهر رشت به سمت گورستان باریکه راهی بود که مردم توسط آن به گورستان می رفتند. در آن سالها آنجایی که امروز خیابان لاهیجان قرار دارد. در غرب گورستان تازه آباد کنار پمپ گاز تاکسی ها یک سه راهی شیب دار وجود دارد که یک کوچه به داخل خیابان لاهیجان می آید. آنجا یک حالت تپه مانندی وجود دارد که در نبش این سه راه بر روی آن تپه اغذیه فروشی وجود دارد. اغذیه فروشی باباکوهی. نمی دانم تا به حال به این اغذیه فروشی دقت کرده اید یا نه. اما داستان این اغذیه فروشی این چنین است که در سالهای 35 و 36 بود که روی این تپه مردی یک اغذیه فروشی راه انداخت. اغذیه فروشی ماند و ماند و تنها مغازه ای بود که در تمام آن منطقه وجود داشت و از پس نیم قرن زندگی هنوز باباکوهی باباکوهی است.

   در دهه سی و چهل وقتی کود کها و نوجوانان به گورستان تازه آباد می رفتند مادرها را وا میداشتند که آنجا برایشان غذایی بخرند و بخورند. پنجاه و دو، سه سالی می شود که بر روی آن تپه مانند کنار گورستان اغذیه فروشی ای هست به اسم باباکوهی.

   شاید به نظر خیلی بی ربط و یا شاید مسخره بیاید اما دیگر باباکوهی نماد خیابان لاهیجان و نماد منطقه ی تازه آباد است. به واقع کمی تأمل لازم است؛ اغذیه فروشی که تاریخ زنده ی ساخت و ساز شهر رشت است. اغذیه فروشی که شاهد وسعت گورستان تازه آباد ، شاهد ساختن خیابان لاهیجان، شاهد ساختن نمایندگی های اتومبیل سازی کشور، شاهد ساختن میدان تازه آباد یا جانبازان امروزی، شاهد وسعت کیژده و شاهد ساخت پل روگذر جانبازان بوده است.شاهد همه آنهایی که خود در شهر رشت اتفاقی مهم بوده اند. همه آمدند و هستند اما این باباکوهی است که همچنان ایستاده است و از همه قدیمی تر. میدانم که قدیمی ترین اغذیه فروشی رشت نیست و اغذیه فروشی مدبری که به پخت واویشگای جغور مغور در کوچه میدان اشتغال دارد از آن قدیمی تر است امروز اغذیه فروشی مدبری را پیرمردی ترکه ای اداره می کند اما این اغذیه فروشی در ابتدا متعلق به مردی هیکلی و چهارشانه و تنومند به اسم کبل مهدی بود که پس از او پسر او شغل پدر را دنبال کرد و امروز پسر که خود پیرمرد است صاحب مغازه است. البته باید اغذیه فروشی های قدیمی دیگری نیز در شهر رشت باشد که بنده کمتر اطلاعی از ان دارم.

   اما، این را می خواستم بگویم که باباکوهی نمادی از گوشه ی شرقی شهر رشت و یا شاید نمادی از شهر رشت شده باشد.

/ 7 نظر / 12 بازدید
سحر

هر ثانیه که میگذرد چیزی از تورا با خود میبرد زمان غارتگر غریبی است.... همه چیز را بدون اجازه ام میبرد وتنها یک چیز را همیشه فراموش میکند احساس دوست داشتن تورا....؟؟؟ سلام روز بخير مهربون..امروز كه داشتم از اين ورا رد مي شدم به كلبه قشنگت سرزدم و لذت بردم...دوست داشتي به كلبه آبجي سحرت هم سربزن...با آپ جديدي حضورصميمي شما مهربون رو به انتظار نشستم. درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد من كه خودم آموزش فال قهوه و مستند مرگ مرد يخي رو خيلي دوست دارم،البته آموزش تعميرات خودرو هم چيز جالبيه كه ديدنش خالي از لطف نيست... اميدوارم شما هم خوشت بياد..روز قشنگ و هفته اي پراز شادي رو برات آرزومندم.....

سینا مدبرنیا

دورود . برار . تي ويبلاگ ايسما توشكه بزم . دوس بدشتي مي ويبلاگ ايسما تونم توشكه بزن . لوتكا ( سينا مدبرنيا )

زرخ پوتار

دورود ته ويبلاگا توشكه بزم . دوس بدشتي ......

زرخ پوتار

مه پيله برار بگوته ته سلام برسونم . ( سينا مدبرنيا )

فرزين كارگر

پدرام جان درود تي مطلب خيلي جالب بو تي وبلاگم خيلي قشنگه تي آدرسا به مي وبلاگ توشكه بزم تو هم دوس بداشتي مي آدرسا توشكه بزن گيلك بماني

زرخ پوتار

خب ايسي ؟ نخاني ايچچي يارانه آزمايشي گيلون وستي بينيويسي ؟ امون گيلون ويبلاگ نويسان نبايستي ساكت بيبيم .

الف

ایکاش یه عکس ازش میزاشتی